آموزش و پرورش؛ ابزار دولت یا پرورش فرد؟ مقایسه تطبیقی سه تمدن ایران، چین و یونان باستان
محمد بیدرام(1)، علی حق شناس جزی(2)
1.دانشجوی کارشناسی باستان شناسی، دانشگاه دولتی کاشان، اصفهان
2.دانشجوی کارشناسی آموزش الهیات، دانشگاه فرهنگیان باهنر، اصفهان
بحث و نتیجهگیری
آموزش در جوامع باستانی، نه صرفاً ابزاری برای انتقال دانش، که صحنه ای برای نبرد ایدئولوژی ها، قدرت و رؤیاها بود؛ میدانی که در آن، هر تمدن با شگردی خاص، انسان را در قالبی از پیش تعیینشده میریخت و آینده را به زنجیر گذشته میکشید. ایران، چین و یونان، هر سه، در جستوجوی انسان آرمانی خود، نظامهایی آفریدند که در ظاهر، پرورشدهنده فرهیختگان بودند، اما در ژرفا، گاه زندانهایی نامرئی برای اندیشه و آزادی فردی. در ایران باستان، آموزش چون شعلهای مقدس، زیر سایه آتشکدهها و در پناه آموزههای زرتشت، میسوخت. آموزگار، پیامآور اندیشه نیک و کردار نیک بود، اما همین آموزههای والا، گاه به ابزاری بدل میشد برای یکسان سازی ذهنها و خاموش کردن صدای متفاوتان.
جندیشاپور، با همه عظمتش، بیشتر پناهگاه خواص بود تا تودهها؛ و آنجا که آموزش به خدمت دولت و دین درمیآمد، فردیت در هیاهوی جمع گم میشد.در پسِ شعارهای شرافت و سلحشوری، این پرسش بیپاسخ میماند: آیا همه کودکان، بیهیچ تبعیضی، فرصت پرواز داشتند یا سایه طبقه و قدرت، سرنوشت بسیاری را از پیش رقم میزد؟ در چین، آموزش، گویی دیواری بلند میان مردم و قدرت میکشید. آزمون های سراسری، در ظاهر، دروازهای به سوی عدالت و شایسته سالاری بود، اما در عمل، تنها آنان که از نعمت ثروت و زمان بهرهمند بودند، میتوانستند از این هزارتوی بیرحم جان سالم به در ببرند. آموزههای کنفوسیوس، با همه ژرفای اخلاقیشان، بندهایی نامرئی بر دست و پای اندیشه میزدند و فرد را در حصار سنت و اطاعت از نظم کهن، اسیر میکردند.در این سرزمین، آموزش، بیش از آنکه راهی به سوی رهایی باشد، ابزاری بود برای بقای امپراتوری و حفظ وضع موجود؛ و خالقیت، اغلب در نطفه خفه میشد. اما یونان، سرزمین تضادها، آموزش را به میدان آزمایش آزادی و مسئولیت بدل کرد. در آتن، کودک با فلسفه و هنر و ورزش، بال میگرفت و میآموخت که هیچ حقیقتی مقدستر از پرسش نیست. اما همین آزادی، در پسِ درهای بسته، تنها سهم مردان آزاد و شهروندان بود؛ زنان، بردگان و بیگانگان، جایی در این جشن اندیشه نداشتند. اسپارت، با آن آموزش آهنین و نظامی، از کودکانش جنگجو میساخت، اما به بهای خاموشی عواطف و فردیت. سه تمدن، سه چهره از آموزش: ایران، با آرمانگرایی و سایه دولت؛ چین، با دیوارهای سنت و نظم آهنین؛ یونان، با ستایش آزادی و تبعیض پنهان. در پسِ همه این شکوه و عظمت، پرسشی تلخ باقی میماند:
آیا آموزش، واقعاً پلی به سوی رهایی بود یا دیواری دیگر به دور ذهن انسان؟
آیا نظامهای کهن، در جستوجوی انسان کامل، بیآنکه بدانند، راه را بر فردیت و خالقیت بستند؟
امروز، در جهان پرهیاهوی مدرن، هنوز ردپای همان دغدغهها را میبینیم؛ نبرد میان دولت و فرد، سنت و نوآوری، اطاعت و آزادی. شاید روزی، در سایه نقد و بازاندیشی، آموزش بتواند از اسارت تاریخ و قدرت رها شود و به راستی، بالی شود برای پرواز انسان؛ نه در آسمان آرمان شهرها، که در واقعیت زمینی و پرهیاهوی امروز.و چه بسا، آن روز، آغاز رستاخیزی باشد برای اندیشهای که دیگر نه در خدمت قدرت، که در خدمت آزادی و شکوفایی انسان خواهد بود.
نظر شما :